terjima edmana yağdayım yok

yomot· · 378 kez okundu· beğeni: 6ertir.com



سفرنامه ترکمنستان-بخش نخست
شهری از عشق، آباد
سفر دور دراز من به آسیای میانه روز سه­شنبه 24 اسفند 1389 خورشیدی (15 مارس 2011 میلادی) از شهر مشهد آغاز گردید. البته یک روز زودتر با قطار به مشهد رسیدم و شبی را در خانه دوست گرامی هوشنگ جاوید بیتوته کردم. هوشنگ زحمت بسیار کشید و علاوه بر مهمان­نوازی به سبک خراسانی­اش، مرا تا پای سواری­های قوچان بدرقه کرد. برف ناگهانی و البته آبکی در مشهد باریدن گرفت ولی خیالی نبود تا به نزدیک قوچان رسیدیم. زمین از سفیدی برف خیره­کننده می­نمود. در خروجی شهر قوچان وقتی می­خواستم به سوی باجگیران راهی شوم، یکی از رانندگان خطی گفت عجله کن، تا ساعت سه و نیم مرز بسته می­شود. نمی­دانستم مرز خروج از کشور هم ساعت کار دارد. خلاصه هر چه بنده خدا در جاده کوهستانی قوچان-باجگیران گاز داد، دست آخر سر ساعت سه و بیست دقیقه وارد سالن مسافری ایستگاه مرزی شدم و خدمت برادر افسر انتظامی عرض ادب کردم. سرش شلوغ نبود ولی گفت به آن یکی باجه بروم. آن یکی هم دو نفری را در نوبت داشت. وقتی عرض ادب کردم، فرمود به همان باجه اولی بروم. برگشتم و عرض کردم چنین است. ایشان هم دوباره حواله به همکارش داد و چون این بازی مهرورزانه کمی به درازا کشید، یکی از برادران انتظامی فرمود ساعت سه و نیم است و مرز بسته شده، برو فردا بیا! چاره­ای نبود و می­بایست باز می­گشتم. در یک آن به یاد آوردم سی­وچند سال پیش وقتی آقای شجریان فریاد می­زد «برادر بی قراره» ، من و امثال من با چه رویایی به این آهنگ گوش می­دادیم و اینک سال­ها پس از آن ماجرا، ظاهراً برادران بی­قرار که نه، بسی برقرار تشریف دارند و عرق­ریزان در خدمت خلق!
 

مهمانسرای کوچک باجگیران
 
کوچک­ترین شهر ایران
بر اساس قوانین وزارت کشور، نقاط روستایی بالای 5000 نفر جمعیت می­توانند عنوان شهر و شهرداری بگیرند اما یک استثنا شاید در کل ایران باشد و آن شهر کوچک باجگیران است که به زحمت جمعیت 1200 نفری را در خود جای داده و جالب­تر این که شهرداری آن در سال 1301 خورشیدی راه­اندازی شده است! بگذریم؛ خلاصه و خوشبختانه به همت شهرداری باجگیران، یک مهمانسرای کوچک و نسبتاً تمیز ساخته­اند تا در راه ماندگانی همچون من با دادن 20 هزار تومان شبی را به دور از گرگ­های کوهستان بگذرانند. خیلی هم بد نشد. وقتی به شب می­خوری، خیلی تفاوت ندارد کجا باشی.
 
سر در ورودی شهر عشق­آباد از جاده جنوبی منتهی به ایران
 
ورود به خاک ترکمنستان
صبح روز چهار­شنبه 25 اسفند (16 مارس) بار دیگر خدمت برادران انتظامی پاسگاه مرزی باجگیران رسیدم و تقریباً یک ساعت بعد از خدمت­شان مرخص شدم. این بار نوبت ترکمن­ها بود تا دو ساعت سر پا انتظار خدمتگزاری­شان را بکشیم. من که باری نداشتم ولی آنان که گونی­گونی بار برنج و پفک از ایران خریده بودند، اسباب زحمت ما هم شدند. بخش دریافت عوارض ترکمنستان و همچنین پزشک مرزی خیلی زود مرخص­مان کردند ولی گمرکی­های ترکمن به سادگی دست­بردار نبودند و همه چنته­ها را بیرون می­ریختند، حتی کوله کوچک نوت­بوک من هم می­بایستی تخلیه شود. مأمور ترکمن به دوربین عکاسی و فیلبرداری و حتی نوت­بوک گیر داد که مبادا نو باشند. یعنی من خدای نکرده تجارت این جور اسباب را نکنم. توصیه جدی کرد تا خود عشق­آباد از جایی عکس نگیرم. دست آخر هم به نیم کیلو بادام پوست نازک اهدایی مادرم گیر داد که کجا می­بری. تعارف کردم چندتایی بخورد. برداشت و گفت کمپلت (همه­اش) مال من. گفتم بی­خیال، این­ها سوغاتی است. چندتایی دیگر برداشت و به زحمت رضایت داد بار سفر ببندیم. بعد نوبت یک راننده ون فرصت طلب رسید که با وجود داشتن مسافر سفارشی، 40 منات (14 دلار) از من بگیرد تا مرا به عشق­آباد ببرد. سرما و مه شدید ارتفاعات باجگیران حکم می­کرد که بپذیرم.
 

معماری بر جای مانده از دوران کمونیستی
 
از خود پاسگاه مرزی تا شهر عشق­آباد فقط 35 کیلومتر راه است ولی همه­اش سرازیری و کوهستانی. این یعنی این که فلات ترکمنستان، نسبت به استان خراسان، خیلی پایین­تر است و در نتیجه وقتی به 5 کیلومتری شهر می­رسی، تفاوت دما را کاملاً احساس می­کنی و البته خیلی چیزهای دیگر. راننده بی­انصاف دم در یک پاسگاه دیگر پیاده کرد و گفت بیشتر از این جلو نمی­رود، ضمن این که ملزم بودیم، بار دیگر از کنترل گذرنامه بگذریم. در واقع پلیس مرزی ترکمنستان –دست کم از سوی ایران به سمت عشق­آباد- دوجداره است. اگر به هر دلیلی از اولی در بروی، احتمالاً دومی یقه­ات را می­گیرد. خلاصه اجازه ورود به شهر دادند و اما چه شهری؟ این جا دست کم 5 کیلومتر با دیواره شهر فاصله داشت، چه رسد به مرکز شهر. علاجش هم پول بود.
 

نمایی از معماری نوین شهر
 
 آن جا چند خودروی لوکس مرا به سوی خود کشیدند، جوانی خوش تیپ با یک تویوتای مدل بالا گفت 40 منات می­گیرم تا مرکز شهر ببرم، در حالی که آن نامرد قرار بود در ازای همین مبلغ مرا از پاسگاه مرزی به مرکز شهر ببرد. ناچار پذیرفتم و همچون مقامات عالی­رتبه سوار تویوتا شدم. پسر خوبی بود. اهل زندگی و چند باری هم به ایران آمده بود. به امام رضا (ع) ارادت داشت و تنها برای زیارت خود را به زحمت انداخته بود. توصیه های خوبی کرد. از جمله امر شریف عکس گرفتن که برای من خیلی جذاب بود و از نظر او کاری بیهوده و پر دردسر. می­گفت، مواظب باش وگرنه دوربین ‏ات را می­گیرند و البته خودت را هم به همچنین. با این حال برخی اوقات می­گفت از داخل ماشین می­توانی عکس بگیری. در ادامه مرا از منطقه­ای عبور داد که خیلی خوش­ساخت و تمیز بود و چون شهوت عکس گرفتن من گل کرد، نهیب زد که بی­خیال، زیرا این جا محل کاخ ریاست جمهموری است و عکاسی مجازات سنگینی دارد. خلاصه تا دو کیلومتر، این ممنوعیت برقرار بود ولی چه فایده؟ زیباترین معماری عمرم را در این مجموعه کاخ­ها و ساختمان­های پیرامونی دیدم و حسرت نمایش آن برای شما گرامیان بر دلم ماند.
 

نمای دیگری از معماری نوین شهر
 

ایستگاه راه­آهن عشق­آباد
 
این دیزی ترکمنی را با همه مخلفاتی که ملاحظه می­کنید در ایستگاه راه­آهن عشق­آباد می­فروشند 4 منات یا به عبارتی 1140 تومان ایران و در واقع 1 دلار! البته هر که مزاجش گوشتی نیست و از این همه چربی گریزان است، بهتر است عطایش را به لقایش ببخشد. آن چه داخل لیوان دیده می­شود، ماست است و دوغ نیست. ترکمن­ها ماست را مانند ما نمی­خورند، بلکه می­نوشند!
 
عشق­آباد در یک نگاه
شهر عشق­آباد (انگلیسیAshgabat ، ترکمنی Aşgabat، روسی Ашхабад) بزرگ­ترین شهر و پایتخت جمهوری ترکمنستان است که نامش را همانند کشورش از زبان فارسی به عاریت گرفته است، خیلی راحت و آسان یعنی شهر عشق، شهری که احتمالاً با نیروی عشق! آباد شده است. عشق­آباد تقریباً با یک میلیون نفر جمعیت درست در نوار شمالی ایران 35 کیلومتری مرز باجگیران و 250 کیلومتری شمال غرب مشهد قرار دارد. ترکیب جمعیتیاش عموماً از قوم ترکمن است ولی اقلیت­های روسی، ارمنی و آذری نیز در آن سکونت دارند. عشق­آباد امروزی با آن چه از شوروی کمونیستی بر جای مانده است، خیلی تفاوت دارد. به راحتی می­توان ساختمان­های پیش و پس از استقلال جمهوری ترکمنستان از شوروی پیشین را تشخیص داد.
 

نمایی از دانشگاه عشق­آباد
 

دانشجویان موسیقی دانشگاه عشق­آباد که از کلاس دوتار باز می­گشتند
 

دانشجویان و دانش­آموزان دختر همگی با این فرم لباس بیرون می­آیند
 
پیشینه
شهر نسبتاً جوان عشق­آباد تا سال 1818 میلادی بخشی از خاک ایران و البته روستایی در حال رشد و با همین نام بود که تحت شرایط پیمان آخال  Akhalبرای همیشه به روسیه تزاری واگذار شد و در واقع معمار عشق­آباد نوین روس­ها بودند که آن را بر اساس معماری و شهرسازی خود گسترش دادند. عشق­آباد از محلی به نام نساء پایتخت باستانی امپراتوری اشکانی خیلی دور نیست. سر راه ویرانه­های جاده ابریشم قرار دارد که در ادامه به شهری ماری (مرو) و از آن جا وارد خاک ازبکستان امروزی می­شود. در سال 1948 گرفتار زمین­لرزه بزرگی با 40 هزار کشته گردید و بعد از آن دوباره سر برآورد. دلیل توجه روس­ها به توسعه عشق­آباد، نزدیکی آن به مرز ایران به عنوان کشوری زیر نفوذ بریتانیا بود.
 
حاشیه­های سفر
هتل محل اقامتم در عشق­آباد، ساختمانی 9 طبقه به همین نام بود که از بیرون بسی خوشگل می­نمود. به نظر می­آمد 3 یا چهار ستاره باشد ولی وقتی 25 دلار دادم و وارد اتاق شدم، دیدم اصلاً ستاره­ای ندارد. آسانسورش مال دوره استالین بود و در و پیکرش بوی لنین می­داد ولی ورودی هتل شامب لابی، رستوران و فروشگاه و آرایشگاه آدم را گول می­زد که به جای درست و درمانی آمده است. این یعنی توجه بیش از حد به ظاهر و بی اهمیت دانستن داخل و باطن.

هتل یا به قول خود ترکمن­ها مهمانخانه عشق­آباد نزدیک ایستگاه راه­آهن و درست رو به روی سفارت آمریکا
 

این هم نمایی از اتاق 25 دلاری من که اصلاً به نمای بیرونی هتل عشق­آباد نمی­آید
 

 
این جوان 20 ساله که پدر ترکمنی، مادری ایرانی و اسمی هندی داشت، گارسون خوش­برخورد هتل ما بود. راما ترکی و روسی را مثال بلبل بلد بود ولی دریغ از یک کلام زبان مادری. هیچوقت هم ایران نیامده بود تا چیزی یاد بگیرد. مادرش هم لابد عقلش نرسیده بوده چیزکی یادش بدهد. ترکیه هم نرفته بود ولی عجیب با گویش ترکی استانبولی آشنا بود.  
 

 
این هم آرایشگر هتل ما که در سالن همکف به قیچی­کاری موی مردان می­پرداخت. در ضمن من پیش از سفر با سه هزار تومان موهای سرم را کوتاه کردم. شاید این جا می­آمدم بهتر بود!
 

Arşivin durumu

● Tam metin

● 16/16 yorum korunmuş

Yayımlandığı site: ertir.com · Kaynak: Web Archive kopyası — ertir.com, 11 Mayıs 2012 · Orijinal sayfayı gör ↗

Yorumlar 16



سفرنامه ترکمنستان-بخش سوم
شهر شوم ایرانیان
ساعت 4 بامداد روز جمعه 27 اسفند 1389 (18 مارس 2011) از قطار عشق­آباد-ماری پیاده شدم. با حکم جناب سرما به شرایط هتل ایریسگال Yrsgal با اتاق 44 دلاری­اش رضایت دادم، گر چه فقط چند ساعت قرار بود مهمانش باشم و بدتر از همه این که اینترنت نداشت. در نتیجه لازم شد شب دوم اقامتم در ماری را به هتلی دارای اینترنت تغییر دهم و اما حکایت شهر ماری.



اسب و دوتار ارزش والایی در زندگی ترکمانان سنتی داشتند و امروزه نماد آن­ها نیز همچنان برای­شان جذاب است.

پیشینه
جمهوری ترکمنستان کلاً 5 استان دارد و ماری مرکز استانی به همین نام و دومین شهر این کشور و درست در 350 کیلومتری شرق پایتخت قرار دارد. در گذشته­های دور ماری­گیانا Margiana خوانده می­شد که یکی از ساتراپ­های* دوره هخامنشی با کشاورزی پیشرفته بود. مرو یا ماری از شهرهای باستانی آریاییان و از مراکز فرهنگی ایران بوده و پیشینه آن به پیش از میلاد مسیح می‌رسد. داریوش اول در سنگ‌نبشته بیستون مرو را مَرگَوش نامیده است. اما جغرافیانویسان قدیم آن را مَرْگیانا نامیده و جداگانه ذکر کرده‌اند. مرگیان یا مرو، از سرزمین‌های تابع اشکانیان به شمار می‌آمد و در این دوره شاهراه کاروانی آسیای غربی بود. پس از سقوط امپراطوری ساسانی توسط اعراب مسلمان، ماری به مرو تغییر نام داد. 20 سال بعد از اشغال ماری توسط اعراب، زیاد ابن ابی حکمران اموی 50 هزار خانوار را عرب از بصره به این شهر کوچاند ولی امروزه هیچ نشانی از عرب دیده نمی­شود. ممکن است به مرور آنان به زادگاه­شان بازگشته باشند.
 

نمایی از قلعه دختر در ماری قدیم

مرو در دوره سامانیان پر رونق بود ولی در حمله مغول ویران شد. در عصر صفوی پیوسته مورد حمله ازبکان بود. نبرد مرو در سال ۸۸۹خورشیدی (۹۱۶قمری) میان سپاه ازبکان به فرماندهی شیبک خان ازبک (بنیانگذار سلسله شیبانیان یا ازبکان) با سپاه قزلباش ایران به فرماندهی شاه اسماعیل یکم (بنیانگذار پادشاهی صفویان) رخ داد. در این جنگ که در نزدیکی مرو روی داد، سپاه ازبک شکست خورد و شیبک خان کشته شد. در پی این جنگ مرزهای ایران از سوی شمال شرقی به رود جیحون رسید و خراسان از دست ازبکان بیرون آمد. سرانجام در سال 1884 میلادی مرو به اشغال روس­ها درآمد و از 1924 میلادی بار دیگر به اسم قدیم خود بازگشت و با عنوان ماری یکی از توابع جمهوری ترکمنستان شوروی پیشین گردید.



شترداری در فلات ماری، رونق فراوان دارد


علی­رغم وفور سوخت­های فسیلی در ترکمنستان، این الاغ محترم همچنان محترم است و بار می­برد

شهر شوم
ماری هر عنوان و اعتبار و احترامی برای ترکمن­های امروزی داشته باشد، برای جماعت ایرانی، شهری یادآور خاطرات شوم و خانه­خراب­کن است زیرا این مکان، نقطه آغاز قرن­ها خفت و خواری ماست. ماری نه تنها خود تسلیم اعراب شد که با ایفای نقش نگون­بارش در پایان بخشیدن به امپراطوری قدرتمند ساسانی، دوران تلخ تجاوز مغول، افغان، ازبک، روس، ترک عثمانی، انگلیسی و در نهایت عرب عراقی را برای ما رقم زد. مرگ یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی در 651 میلادی در این جا رخ داد. بدین سبب ایرانیان پیشین لقب خداه دشمن (دشمن خدا) به این شهر دادند. در واقع امپراطوری ساسانی با دو حرکت کیش و مات شد، نخست جنگ نهاوند که آخرین ضربه کاری سپاه اعراب به ایرانیان بود و سپس کشته شدن یزدگرد در شهر ماری که قرار بود از امیران آسیای میانه برای بازگشت به قدرت، کمک بگیرد و دست آخر گرفتار خشم آسیابانی شد که گویا به عنوان مهمان، سر و سری با همسر آسیابان داشته است! این روایت بهرام بیضایی است که آن را در نمایشنامه مرگ یزدگرد به تصویر کشیده است ولی عمده تاریخ­نویسان، طمع آسیابان به لباس­های فاخر یزدگرد را دلیل قتل او می­دانند!



آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی


با سقوط ماری تا روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی در سال 1501 میلادی، کشوری به نام ایران یا هر چیز دیگر وجود نداشت. در واقع دقیقاً 850 سال ایران به معنی یک سرزمین و یک دولت مستقل روی نقشه جهان دیده نمی­شد و هر چه بود، حکومتی ملوک الطوایفی و خراجگزار یک دولت خارجی مانند امویان، عباسیان، مغول­ها و سلجوقیان بود. ماری از منظری دیگر شاید برای شیعیان و دوستداران امام رضا(ع) نیز شهری شوم باشد. همین جا بود که خلعت نامیمون ولیعهدی بر تن امام هشتم شیعیان کردند و چند ماه بعد در حوالی طوس (مشهد امروزی) انگور زهرآلود به خوردش دادند. اهالی مرو اگر کمی مروت داشتند و تا آخرین روز زندگی امام رضا میزبانی­اش را می­کردند، امروزه فرزندان­شان، مانند مشهدی­ها آدم­های پولداری بودند و البته فرودگاه کم پرواز ماری هم از غرش جت­های مسافری ایران و عربستان و سوریه و لبنان آرام و قرار نداشت!



دروازه نمادین ماری قدیم که توسط شهرداری بایرامعلی ساخته شده است

ماری قدیم، ماری جدید
در حال حاضر شهر ماری حدود 20 کیلومتر از خرابه­های ماری قدیم فاصله دارد. ماری قدیم هم اینک در نزدیکی شهر کوچکی به نام بایرامعلی است و به جز آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی، آرامگاه یوسف همدانی و قلعه دختر، تقریباً چیزی از آن همه جلال و جبروت نمانده است. گر چه وجود دیواره­های شهر بر بزرگی و عظمت ماری گواهی می­دهند.


آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی



آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی



آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی



آرامگاه سلطان سنجر سلجوقی


ماری در دوران فرمانروائی سلجوقیان شهر مرکز امپراتوری بزرگ سلجوقی­ها گردید. در عهد سلطان سنجر (1118-1157)، این شهر پایتخت خراسان و از معتبرترین شهرهای ایران بود. آن زمان مردمان مرو ایرانی و زبانشان فارسی بوده است. هم اینک آرامگاه سلطان سنجر در ماری قدیم زیارتگاه ترکمانان است و زوار به طرز جالبی بر گرد مزارش چرخ می­زنند و تبرک می­جویند.


آرامگاه یوسف همدانی در ماری قدیم


ترشی­های رنگارنگ در بازار ماری


* ساتراپ هم­ارز استان یا ایالت در دوره هخامنشی بوده است و به رئیس آن ساتراپی می­گفتند.

حاشیه­های سفر



همان طور که در این عکس می­بینید، کارگر ترکمن مشغول نقاشی دیوار بازار مرکزی ماری است. حال با توجه به عکس بعد تصور کنید، آن بنده خدا که طناب را نگاه داشته است، هوس سیگار کشیدن بکند و یا بخواهد تلفن همراهش را جواب بدهد. آن وقت چه بر سر این بنده خدا می­آید. اگر در ایران به کارگری بگویند این گونه کار کن آیا زیر بار می­رود؟







از نظر من سفر یعنی بافتن مجموعه­ای از رشته­ها و بعد پنبه شدن همه آن­ها بر اثر اتفاقاتی که هیچ گاه فکرش را نکرده بودی. این جوان 32 ساله که در قلعه دختر به خودروی اپل قرمز رنگش تکیه داده، اسمش کاکاجان است. وقتی ساعت 4 بامداد روز جمعه 27 اسفند 1389 (18 مارس 2011) از قطار عشق­آباد به ماری پیاده شدم، در میان انبوه مسافرکش­ها، به این آقا برخوردم که سه زن روس سوار کرده بود و دنبال مسافر چهارم می­گشت تا راه بیفتد. ابتدا یک­یک آن­ها را به مقصد رساند و دست آخر مرا به هتل مارگوش برد که مطالبه 70 دلار می­کرد. هم من و هم کاکاجان از این قیمت خوشمان نیامد. گفت بیا تا به یک هتل ارزان­تر ببرم و هنگامی که در مقصد پیاده شدم، تلفنش را به متصدی هتل داد تا اگر من کاری داشتم، او را خبر کنم. اما پیش از آن که تماس بگیرم، ساعت 11 صبح خودش آمده بود و منتظرم بود. خلاصه نتوانستم ردش کنم و شد راننده خصوصی من.





دست آخر وقتی از ماری قدیم برگشتیم، گفت نمی­گذارم به هتل بروی. چرا پول بیخود به این هتل­ها بدهی؟ بیا خانه ما. نمی­توانستم اعتماد کنم ولی شرایط به گونه دیگری پیش رفت و خلاصه دومین شب اقامتم در خانه خارج شهر او (شهرکی حدود 15 کیلومتری ماری) سپری شد. یک دختر 5 ساله به نام لیلا داشت که خواب بود و پسرش هم مکانMekanنام داشت. آن زن قرمز پوش چاق نیز همسایه­شان بود و آخر شب برای راحتی من، همسرش به خانه آن زن همسایه رفت. صبح فردا نیز مرا به صورت دربستی به مرز ترکمنستان و ازبکستان که حدود 320 کیلومتر از ماری فاصله دارد، برد و 100 منات کرایه گرفت. در ضمن پول بنزین جداست. در یکی از پمپ بنزین­ها 20 منات پول بنزینش را دادم و سر راه هم نوشابه خواست که یک کوکاکولای خانواده برایش گرفتم به 2 منات و سر جمع هزینه­ها شد 43 دلار ناقابل. به گرمی از هم جدا شدیم و هر یک به دنبال سرنوشت خویش.





این تنور سامسا پزی ترکمن­ها یا همان سامبوسه وولک آبادان -البته با کمی تفاوت جدی- برای من خیلی جذابیت داشت و در نتیجه 20 دقیقه­ای دورشان تاب می­خوردم. زنان و دخترکان ترکمن با زبانی که برای من خیلی مفهوم نبود، از چند و چونش می­گفتند که ناگهان یکی از دخترکان با دیدن زنی رهگذر خطاب به او فریاد زد این از ایران آمده، بیا اینجا و بعد اتفاقی افتاد که آدم هیچ گاه تصورش را نمی­کند. آن خانم خیلی عجله داشت ولی کمی درنگ کرد و با گویش بدون لهجه­ای به فارسی گفت شما از ایران آمدی؟ من که ابتدا تصور می­کردم ممکن است با یکی از تاجیک­های فارسی زبان این کشور برخورد کرده باشم، گفتم آری ولی چرا لهجه شما تاجیکی نیست. گفت تاجیک نیستم و ترکمن هستم که این پاسخ تعجب مرا افزون کرد و بعد با کنجکاوی زیاد دنباله داستان را گرفتم. گفت الان باید بروم مدرسه، شاگردها منتظرند، یک ساعت دیگر بر می­گردم. گفتم چه کلاسی داری؟ گفت: آموزش زبان فارسی به بچه­های ترکمن! نمی­توانستم رهایش کنم، چون یکی از محورهای کارم، بررسی زبان فارسی در آسیای میانه بود و با اصرار خواستم در کنار همان تنورهای سامسا پزی، چند کلامی صحبت کند و من فیلم بگیرم. با اکراه پذیرفت و این شد آغاز یک برخورد زیبا. از تنورهای سامسا پزی فاصله گرفتیم و 20 متر آن طرف­تر وارد مغازه کوچک خیاطی­ شدیم. می گفت، دو مغازه دیگر هم دارم. وقتی فهمید مطرب دست به قلم هستم، آن سردی و بی­اعتمادی نخستین رنگ باخت. خودش هم دوست نداشت آن ساعت به مدرسه برود.





اسمش از سه کلمه غنچه + لاله­ + آوا که هر سه فارسی است، تشکیل می­شد اما خودش ترکمن بود. غنچه لاله­آوا از همکاری­اش با دفتر کنسولگری ایران در ماری برای آموزش زبان فارسی به علاقه­مندان ترکمن سخن گفت و بعد، فضولی من گل کرد که چگونه خودش یاد گرفته است، تجربه­ای البته نه چندان شیرین. 18 سال در ایران با همسر ایرانی­اش زندگی کرده بود. سه بچه داشت و صاحب کارگاه تولیدی پوشاک در یکی از شهرهای شمالی ایران. زنی نمونه و عضو فعال کمیه بانوان شهر اما طوفان حوادث او را که از بیرون محکم می­نمود، از درون فروریخت و به زادگاهش پرتاب کرد. قانون چند همسری کشور ما بلای خوشبختی او شد و نتوانست هوویش را تحمل کند. بی هیچ مال و ثروت و فرزندی، دست خالی از محضر دادگاه ایران راهی ترکمنستان شد. پدر و مادرش درست یک ماه پیش از این رویداد درگذشته بودند و چقدر خوشحال بود که بازگشت دخترشان را ندیدند. تصورش سخت است آدم با همه عشقی که به پدر و مادرش دارد، در شرایطی قرار بگیرد که به مرگ­شان راضی باشد. نیک می­دانست اگر مادرش زنده بود، خیلی زجر می­کشید.
هم او کلاس داشت و هم من قرار بود با کاکاجان به شهر ماری قدیم بروم. مرا به شام دعوت کرد تا مهمانش باشم. به یک شرط پذیرفتم که پول شام به حساب من باشد. ابتدا مقاومت کرد ولی بعد پذیرفت. ساعت 6 بعد از ظهر در حالی که کاکاجان اصرار می­کرد به خانه­اش بروم، به مغازه خیاطی­اش رفتم. منتظرم بود. کارگرهایش رفتند و ما هم به رستورانی به انتخاب غنچه رفتیم. شام بهانه­ای بود تا شکست­ها و پیروزی­هایش را در ذهنم نقاشی کند. ابتدا بر این تصور بودم که با اشاره به سختی­های فراوان زندگی­ام بتوانم آرامشی به او بدهم. وقتی صحبت به درازا کشید، حقیقتاً کم آوردم. او 36 ساله و من 41 ساله بودم ولی روحش خیلی خیلی از من بزرگ­تر بود. من که به عمر بی­ثمرم هیچگاه نتوانستم، زمین خورده­ای را از زمین بلند کنم، در برابر چهره تکیده و رنج کشیده او، هیچ بودم. حداکثر هنرم در خدمت به دیگران مبالغی اندک در قالب صدقه بود و بس. اما بشنوید از غنچه لاله­آوا.





می­گفت با دو عدد النگو به ترکمنستان بازگشتم و کسی پذیرایم نبود. فرهنگ قومی ترکمن حکم می­کرد هر دختری به خانه بخت رفت، با مرگ از آن خانه بیرون بیاید و این سرآغاز جدال غنچه با فرهنگ سنتی قومش بود. ممکن بود مانند خیلی­ها به بیراهه برود ولی گویا تقدیر این بود دست بیراهه رفتگان را بگیرد. با تجربه­های فراوانش در امر تولید پوشاک، خیاطی را دنبال می­کند و هم­زمان به تدریس زبان فارسی در ماری مشغول می­شود. تسلطش بر زبان­های روسی، انگلیسی، فارسی، ترکی، قزاقی، ترکمنی و ازبکی، روابط عمومی­اش را بالا می­برد و او تقریباً هیچ جا کم نمی­آورد. فعالیت­های اجتماعی­اش در خصوص برگزاری نمایشگاه­های هنری، مدیران شهرداری ماری را ترغیب می­کند تا یک قطعه زمین 1400 متری به او هدیه بدهند. کم­کم کارش گل می­کند و کارگر بیشتر لازم دارد. از 15 نفر کارگر حدود 5 نفرشان دختران جوان بودند و بقیه را از میان مطلقه­ها و بیوه­های خیابانی برمی­گزیند! می­گفت همه­شان وقتی مشغول کار کم درآمد ولی سالم شدند، از آن کار فاصله گرفتند. با آن که دردهای شخصی­اش بسیار بود و گاهگاهی گونه­هایش به یاد فرزندانش خیس می­شدند ولی در مجموع خیلی راضی بود. گفتم تو که شهروند ایران هستی و گذرنامه ایرانی داری، چرا نمی­آیی برای دریافت یارانه­ها اقدام کنی؟ خیلی خبر نداشت ولی گفتم ماهانه 40 دلار به همه حساب همه واریز می­کنند. با خونسردی گفت: پول برای چی؟ من حتی حوصله ندارم آن زمین اهدایی شهرداری ماری را بسازم. انگیزه­ای برای پولدار شدن و پول گرفتن ندارم. بچه­هایم که نیستند، پول به دردم نمی­خورد.
ساعت دیر هنگام بود و می­بایست می­رفتیم. تقریباً یک ربع به 11 شب مانده بود و بر اساس قانون ترکمنستان هر دوی ما مجرم بودیم زیرا خارجی­ها حق ندارند، از ساعت 11 شب به بعد در خیابان باشند و بر اساس همان قانون، زنان تنها، چه ترکمن و چه خارجی، حق ندارند در آن ساعت قدم بزنند. پلیش حکم دستگیری این موارد را از قبل دریافت کرده است و بدون درنگ، می­تواند مجرم را با خود ببرد. به کاکاجان تلفن کردیم بیاید. ابتدا غنچه را به خانه­اش رساندیم و بعد به خانه کاکاجان رفتیم که گویا چند ساعت پیش مژده حضور یک مهمان ایرانی را به خانواده­اش داده بود. صبح فردا به اتفاق کاکاجان پیش از حرکت به سوی مرز، برای خداحافظی به بازار بزرگ ماری رفتیم و با آروزی قلبی برای سرافرازی و سربلندی بدرود گفتیم.

Okamana yagdaym yok

Killer:
Okamana yagdaym yok

hehe 

中俄商务资讯网由大连保税区阿列克斯国际贸易有限公司支持,提供以中国、俄罗斯商务资讯为主的中文与俄文信息服务。阿列克斯国际贸易有限公司系于大连保税区注册的俄罗斯独资企业。经营范围包括生意、市场调查、代理。由于公司与中国大陆完善的社会关系, 积累了丰富的业务经验。公司最主要的业务之一是向中国销售俄罗斯西伯里亚与远东木材。
除此之外, 还包括废钢属、黑色及有色金属、化工原料等产品.对于前往俄罗斯经商的中国商人, 我司协助提供信息资料, 代办赴俄邀请函, 签证或加入俄籍手续.并可协助在俄开办合资、独资企业。

我们的宗旨

全面满足客户需求

引进现代技术,努力提高服务

日新月异,与时俱进
中俄商务资讯网由大连保税区阿列克斯国际贸易有限公司支持,提供以中国、俄罗斯商务资讯为主的中文与俄文信息服务。阿列克斯国际贸易有限公司系于大连保税区注册的俄罗斯独资企业。经营范围包括生意、市场调查、代理。由于公司与中国大陆完善的社会关系, 积累了丰富的业务经验。公司最主要的业务之一是向中国销售俄罗斯西伯里亚与远东木材。
除此之外, 还包括废钢属、黑色及有色金属、化工原料等产品.对于前往俄罗斯经商的中国商人, 我司协助提供信息资料, 代办赴俄邀请函, 签证或加入俄籍手续.并可协助在俄开办合资、独资企业。

我们的宗旨

全面满足客户需求

引进现代技术,努力提高服务

日新月异,与时俱进

中俄商务资讯网由大连保税区阿列克斯国际贸易有限公司支持,提供以中国、俄罗斯商务资讯为主的中文与俄文信息服务。阿列克斯国际贸易有限公司系于大连保税区注册的俄罗斯独资企业。经营范围包括生意、市场调查、代理。由于公司与中国大陆完善的社会关系, 积累了丰富的业务经验。公司最主要的业务之一是向中国销售俄罗斯西伯里亚与远东木材。
除此之外, 还包括废钢属、黑色及有色金属、化工原料等产品.对于前往俄罗斯经商的中国商人, 我司协助提供信息资料, 代办赴俄邀请函, 签证或加入俄籍手续.并可协助在俄开办合资、独资企业。

我们的宗旨

全面满足客户需求

引进现代技术,努力提高服务

日新月异,与时俱进
中俄商务资讯网由大连保税区阿列克斯国际贸易有限公司支持,提供以中国、俄罗斯商务资讯为主的中文与俄文信息服务。阿列克斯国际贸易有限公司系于大连保税区注册的俄罗斯独资企业。经营范围包括生意、市场调查、代理。由于公司与中国大陆完善的社会关系, 积累了丰富的业务经验。公司最主要的业务之一是向中国销售俄罗斯西伯里亚与远东木材。
除此之外, 还包括废钢属、黑色及有色金属、化工原料等产品.对于前往俄罗斯经商的中国商人, 我司协助提供信息资料, 代办赴俄邀请函, 签证或加入俄籍手续.并可协助在俄开办合资、独资企业。

我们的宗旨

全面满足客户需求

引进现代技术,努力提高服务

日新月异,与时俱进

AKLJDHSAD OOOODWAWSBN WEF FUJWF HFO    WEFIJMWED JED UJHWEF IIIEFND DIOWEFD DIIIWEDF DFIOWEDV

sag bol yomot

salam sag bol  yomot bu
 men bir gezek turkmen diline yone parsça elipbi bilen bir go$gy yazdem agzalar kopsy do$enmedy ,agzalarin nacesy parsça du$unyar??

Düşünmâne ýagdaýym ýok

suratlar gowuja eken. Hasam sach denleyan blondinka ermen owadanja eken 😆

.
yüzlerini bir görsek gowy boljakdy.😆😊

suratlara gpwja eken..

name zat bu? gezen yerlerin barada yazanlaryna menzeya 😆

terjime etjekle welin menem yagdayym yok shu gun😆 yomot doss yswasywya

terjime etjekle welin menem yagdayym yok shu gun😆 yomot doss yswasywya

Suratlaryny haladym.Sag bol awtor.